لحظه ها، دقیقه ها، میان و به سرعت پی هم میرن!
انقدر سرعتشون زیاده که درک گذرشون غیر قابل لمس ه!
عمر منم مثه همه داره تند تند میگذره! ، شاید احمقانه باشه، جدی میگم! خودمم دوس ندارم بهش فکر کنم یا جدیش بگیرم، دوس ندارم تو این زمینه بهم حسودی بشه و بگن: " اوا !!! خودش حس کرده بودا !! جل الخالق!.. " دوس دارم فقط یه حس باشه که دلیلش هم به قول قدیمی ها بی بنیه شدن و ضعیف شدن اعصاب م باشه!
دارم مینویسم که فقط آروم بشم..
میترسم..
حال خوبی ندارم!
صدا و قدرت نفس هامو حس میکنم..
حس ه مبهم بدی دارم، خیلی بد..!
حس مردن دارم!
حس مرگ..
شایدم پوچی محض!..
حتی الان که دارم مینویسم، از ترس میخوام بیارم بالا!!
خنده داره!!.. اما... خب میترسم!
خدایا..

پ.ن.۱: خوشحالم از داشتن ستارک و ستاره..! دوستون دارم...
پ.ن.۲: عکس از فتوبلاگ آرمان.